تبليغاتX
سوال های بی جواب

از خدا پرسیدم:خدا  آیا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانی که چطور زندگی کنی

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:44 |
                          

 

پرنده اولی پرواز را دوست داشت...
پرنده دوم آشیانه را دوست داشت...
پرنده سوم پریدن را دوست داشت...
***
میگویند پرنده اولی پرواز کرد...میگویند به سرزمین خوشبختی رفته!
میگویند پرنده دومی با تمام وجودش عشق ورزید...میگویند هیچ وقت به سرزمین خوشبختی نرسید!!
میگویند پرنده سومی رفت...میگویند برای همیشه پرواز کرد اما به کجا!!!؟

+ نوشته شده توسط امین در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 3:42 |
صبح امتحان

عصر امتحان

شب امتحان

کنکور امتحان

دنیا امتحان

اصلا:زندگی انتحان

تا حلا چند بار تو زندگیت امتحان دادی؟؟؟؟

فکر نمیکنم کسی بتونه حساب کتاب کنه

اصلا

فایده این همه امتحان چیه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط امین در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 15:43 |
Love is aeraid of lossing you****

**عشق يعني ترس از دست دادن تو**

 

In these long lonely hours…all that I  need is you**** 

**در ساعتهاي طولاني تنهاييم هميشه به تو احتياج دارم**

 

Love is  when you find your self speeding wish on him**** 

**عشق ان است كه همه ي خواسته ها را براي او ارزو كني**

 

I love two things in the world.****

Flower and you ** **

*Flower for one minut…but your for always*** 

**من دو چيز را در روي زمين دوست دارم.**

**گل و تو...**

**گل را براي يك دقيقه...اما تو را براي هميشه**

 

             **Times that… Let me tell you a thousand**

                   **I love you more than love…** 

 **بگذار بگويمت هزاران بار كه پيش از عشق بر تو عاشقم*

با تشکر از مهساhttp://www.zizigooloo1000.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط امین در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:24 |

چند روز پیش تیتر یک روزنامه این بود" تهران شهری که شب را بر خود نمی بیند!" مضمونش در مورد برق و خدمات و مشکلات برق رسانی تهران بود.

اون لحظه چیزی که فکرمو مشغول کرد این بود که شاید شب تو تهران و شهرهای دیگه حلا بی معنی شده باشه ولی انگار به جاش تو مغزهامون لونه کرده !

به خصوص تو نسلی که بی انگیزه  لقب گرفته.

همین نسل مزخرفی که من و تو توش داریم سر می کنیم...رشد می کنیم...بارور می شیم...وقراره یک ده کوره ای را آباد کنیم !

نسلی که یک یدک کش هم همراهشه عصر ارتباطات !!!!

بعدشم می نازیم به ارتباطاتمون .... به مجله هایی که روز به روز دراشون گل گرفته می شه....

به روزنامه های خصوصی که یکهو ناپدید می شن...

به پنج تا کانال پر محتوامون....

به کتابهایی که برای مجوز زجه می زنند...

به سایتها و وبلاگهایی که پر از هزلیاتو تحریفه !

بعدشم با کمال ناباوری یک چرایی به وجود می یاد...چرا با این همه امکانات و رفاهیات این نسل بی انگیزه است؟

چرا دچار بحران روحی شده است؟ اعتماد بنفس آنها چه شده است؟

مساله بی انگیزگی از چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

و شروع به راه کار مشود, در یکی از مجلات در مورد مشکل اعتیاد که گریبان گیر جوانان شده است ,بحث می شد و از یک دکتر روانشناس تاریخ دانه و مشاور کودک واطفال سوال شد : راه حل برای جلوگیری اعتیاد جوانان چیست؟

و جواب: متاسفانه این نسل ...دچار چالشها و بحران های مخربی شده اند که کاری از دست من و شما ساخته نیست... بهتر است به سراغ نسل بعد از اینها برویم و تلاشمان را ...........

آره درسته ما نسل بی انگیزه نام گرفتیم ... نسلی که حتی یک ستاره نداره یکی که بشه الگوی رفتاری ما

نسل بی رقبت و بی بند و بار  ....

اما مگر نسل قبلی و قبل تر که تو کارنامشون شاملو واخوان شعر می گفتن و گلشیری گل سر سبدشون بوده چه نسلی از آب در اومدن؟

چقدرشون خودشونو کشیدن بالا؟ آبادانیشون کجای این باغ وحش رو ساخت که الان تو بتونی تو رفاه راحت فکر کنی؟

نه! اینها بهونست .... فروغ و شاملو بهونست ......

بهتره بجای این گلایه ها خودمونو بخواب نزنیم ! شاید بتونیم تو این شب لعنتی یک کور سویی پیدا کنیم.

شاید ....  با تشكر از

http://www.valium10.blogfa.com

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 14:57 |
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
 و قشنگتر اینه که
 یادگرفته گوجه را
 تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
 اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
 اون وقت بشر چکار کنه ؟
 من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
 وقتی آهنا همه تموم بشه
 اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
 هلهله های من وتو
 چطوری ثبت می شه
 من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
 نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 15:21 |
برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی خک عطر باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بان ددین
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد غوغا
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز
+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 15:11 |
نمیدونم امید چیه نمیدونم کجاست ؟


نمیدونم به برق نگاه پسرک گل فروش سر چهار راه وقتی دسته گلشو با قیمت بیشتری میخری میگن امید یا به لبخند ملیحی که وقتی میری پرورشگاه دختری با موهای پریشون بهت میزنه یا به قطره اشکی که پشت پنجره فولاد حرم امام رضا از چشم پیرزنی میافته


نمیدونم زندگی چیه نمیدونم کجاست؟


نمیدونم توی کلمه خدایا شکرت پیرمرد راننده تاکسیه یا تو خنده های بی غل و غش بچه دوساله ای که داره بازی میکنه یا توی اون لحظه که دو تا آدم وقتی نگاهشون بهم گره میخوره احساس میکنن قلبشون تو تنشون گم شد


اینو باور کنم و بگم زندگی یا چشمای بی رمق کودکی که شب باز هم باید گرسنه بخوابه یا نگاه مادری که پشت در اتاق عمل به دکتره و میشنوه که اون میگه خیلی متاسفم یا توی این پا و اون پا کردن مردی پشت در خونه که باز هم باید در جواب خواسته های اهل خونه سرشو پایین بندازه


کدومو باور کنم زندگی کدومه؟!


زندگی فاصله بین یک نگاهه یک کلمه یک چشم به هم زدن فاصله ثانیه هاست یا نه اصلا فاصله معنی نداره


نمیدونم تنهایی چیه نمیدونم کجاست؟


نمیدونم به آدمی که کنج اتاقش سرشو گذاشته رو ی پاهاش میگن تنها یا به آدمی که توی یه جمع شلوغ داره زورکی لبخند میزنه،نمیدونم به زنی که شوهرشو از دست داده ومرده میگن تنها یا به زنی که شوهرش هست اما یکی دیگه رو توی قلبش جا داده


نمیدونم رنج و غم چیه ؟


نمیدونم باید توی چهره آفتاب سوخته و دستای پینه بسته کشاورز دنبالش بگردم یا توی خونه سرد آدمی ثروتمند.............


نمیدونم

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 15:7 |
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبود ه ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهء گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت سادهء غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟

با تشکر از تینا

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 10:47 |

میان تضادها گیر کردم .

مهارت مادرزادی داشتم به اسم لجبازی با تمرین و تمرین و تمرین ترکش کردم ... اتفاقات این چند وقت و مصاحبت با افراد معلوم الحال دوباره مهارتم رو برگردوند سر جای اولش ...

متاسفم از اینکه می توانستم عذر خواهی کنم - بزرگواری کنم و عذرخواهی کنم - و همه چی رو تمام کنم و نکردم .

متاسفم از اینکه دوست داشتم و حالا ندارم .

متاسفم از اینکه خوابم میاد و الان گیجم .

متاسفم از اینکه همه پلها رو پشت سرم خراب کردم و الان دیگه هیچ راه برگشتی نیست .

متاسفم از اینکه همه بیسکوییتها رو خوردم و الان مهمون میاد و ما هیچی بیسکوییت نداریم .

متاسفم از اینکه همه چایی های تازه دم رو ریختم بیرون و بلافاصله مهمون اومد و مجبور شدم دوباره چایی دم کنم .

خدایا خوابم میادددددددددددددد ...

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:27 |