تبليغاتX
سوال های بی جواب
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبود ه ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهء گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند

بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند

از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت سادهء غمیست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمیست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگیست
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟

با تشکر از تینا

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 10:47 |

میان تضادها گیر کردم .

مهارت مادرزادی داشتم به اسم لجبازی با تمرین و تمرین و تمرین ترکش کردم ... اتفاقات این چند وقت و مصاحبت با افراد معلوم الحال دوباره مهارتم رو برگردوند سر جای اولش ...

متاسفم از اینکه می توانستم عذر خواهی کنم - بزرگواری کنم و عذرخواهی کنم - و همه چی رو تمام کنم و نکردم .

متاسفم از اینکه دوست داشتم و حالا ندارم .

متاسفم از اینکه خوابم میاد و الان گیجم .

متاسفم از اینکه همه پلها رو پشت سرم خراب کردم و الان دیگه هیچ راه برگشتی نیست .

متاسفم از اینکه همه بیسکوییتها رو خوردم و الان مهمون میاد و ما هیچی بیسکوییت نداریم .

متاسفم از اینکه همه چایی های تازه دم رو ریختم بیرون و بلافاصله مهمون اومد و مجبور شدم دوباره چایی دم کنم .

خدایا خوابم میادددددددددددددد ...

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:27 |
اّب را قطع کرده اند قربان...
- غلط کرده اند! فورا به وزیر نیرو بگویید بیاید اینجا. باید معلوم شود در این مملکت چه خبر است.
- وزیر اینجا نمی اّید اّقا.
- بیجا می کند! سربازها را بفرستید کت بسته بیاورندش.
- ما سربازی نداریم اّقا.
- سرباز نداریم؟! چیزهای تازه می شنوم. اسبم را بیاورید خودم می روم.
- شما اسبی ندارید اّقا!
- پس اسبمان چه شد؟!  واقعا که مسخره است! بسیار خوب یک تاکسی بگیرید می رویم.
- پولش چی می شود اّقا؟ ما که خودمان پولی نداریم.
- مرده شو ببردشان! همه اش به فکر مادیات هستند! اصلا نمی خواهد، تلفنش را بگیرید صحبت می کنیم.
- تلفن را هم قطع کرده اند.
- تلفن را دیگر برای چه؟
- به همان دلیل که اّب قطع شده. بدهی داشته است!!

- لااله الا الله! مهم نیست. خودشان بزودی می فهمند چه غلطی کرده اند، وصلشان می کنند. خودشان قطع کرده اند، چشمشان کور! خودشان هم وصلشان کنند! غذا را بیاورید تناول بفرماییم که خیلی گرسنه ایم.
- غذایی در کار نیست اّقا.
- حداقل یک تکه نان بدهید سق بزنیم.
- نانمان کجابود؟!
- باید ته سفره چیزی مانده باشد، خشک! کپک زده! سوخته! نیست؟!
- خیر اّقا. سفره بوی نان هم نمی دهد!
- بسیار خوب. دو تا قرص والیوم بدهید بخوریم خودمان را از این زندگانی نکبت بار خلاص کنیم!
- دو تا قرص اّخری را بانویتان دم صبح خورد که خودش را خلاص کند.

- باورمان نمی شود! حالش چطوراست؟
- نمرده اّقا، گوشه اتاق افتاده خرخر می کند!
- تحمل دیدنش را نداریم. عجب روزگاری شده. لااقل یک میخ به من بدهید بچپانم توی پریز و تمامش کنم دیدن این دون را! میخ که اینجا به هم می رسد؟
- بله اّقا یک میخ روی دیوار بالای سرتان هست.
- میخ را چرا بی خود به دیوار کوبیده اید؟ زخم می شود.
- اّنجا قاب عکس مرحوم پدرتان بود.
- اّه! راستی، پدربزرگوارم! تاریخ به چنین مردانی خواهدبالید. قاب حالا کجاست؟
- دیشب بانو اّنرا سوزاند که گرم بشود. سردش بود! گاز هم که قطع شده است.

- اما اّن تنها یادگاری پدرم بود!!
- ما هم به ایشان گفتیم. گفتند: گور پدر بی پدر و مادرش!!!...
- دیگر زندگی چه معنایی خواهد داشت اّنجا که واژگان عشق و محبت و شجره استوار بی معناست؟! خداحافظ زندگی! خداحافظ فرزندم.... اما مثل اینکه این میخ کلفت است، توی سوراخ پریز نمی رود!
- اگر هم برود بی فایده است اّقا. برق هم قطع شد!
- صد رحمت به شمر ذوالجوشن! بسیار خوب. می رویم از بالای پشت بام خودمان را پرت می کنیم پایین! بگذار شیاطین دنیا بدانند ما هرگز در بستر نخواهیم مرد!

- ازبالای بام هم نخواهید مرد! این خانه یک طبقه است!
- خوب می گویید چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ بالاخره باید یک راهی وجود داشته باشد که ما بمیریم! این همه اّدم دنیا نمی خواهند بمیرند، هر روز می میرند! حالا که اراده ما بر این قرار گرفته است که بمیریم نمی شود! تا حالا فکر می کردیم برای زنده بودن راهی نداریم!
- بروید از بالای پشت بام همسایه خودتان را پرت کنید پایین! اّنجاچهارطبقه است!
- چطور وارد شویم؟ از دیوار مردم که نمی شود بالا رفت!
- بگویید کبوترمان اّمده روی بام شما نشسته است!
- اگر کبوتر داشتیم که خودمان را نمی کشتیم!
- اّنها که این را نمی دانند اّقا!
- فکر خوبی است. من رفتم. خداحافظ  زندگی! خداحافظ فرزندم! قسمت نبود عید امسال را ببینیم.... مثل اینکه در می زنند!؟
- پس سر راهتان در را هم باز کنید!

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:24 |
روز اول اسفند مادربرزگ که حالا مهمان ماست می گفت : امروز اول ماه نوروز است .
+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:19 |

وقت دانشجویی یکی از سالهایی که توی خوابگاه بیتوته کرده بودیم . ( والله بهش نمی شد گفت زندگی , بیتوته ... اطراق شاید هم اتراق ... ؟! )

هم اتاقی داشتیم که خیلی آدم کثیفی بود . خیلی زیاد ... ظرفهاش اینقدر زیر تختش می موند که همه چی اش کپک می زد بعد که دنبال بوی بد توی اتاق می گشتیم از زیر تختش سر در میاورد . روتختی اش سال به سال شسته می شد ... یعنی شسته نمی شد روانه سطل آشغال می شد . یادم میاد ترمی که با ما هم اتاق بود اول ترم روتختی اش آبی روشن بود آخر ترم شده بود خاکستری بعدا هم اتاقی های جدیدش می گفتند روتختی اش اول ترم خاکستری بود حالا شده قهوه ای تیره !

اصالتا از مردم شهری بود که توی اون منطقه به کثیفی و ... معروفند . درکنارش آدم فوق العاده دهن دریده و بی حیایی بود ... من هم دشمن مسلم کثیفی و شلختگی مخصوصا برای یک دختر . مثلا این خانم ترم بالایی بود . ازمن هم بزرگتر بود ... همون هفته های اول سر کثیفی اش و ظرفهای نشسته اش بهش اعتراض کردم ... همه قدیمی بودند و می شناختندش و ازش می ترسیدند ... من نمی دونستم ... البته دفعه اول یک تذکر ساده دوستانه دادم . پیش من چیزی نگفته بود بعدا روز بعد به بچه ها گفته بود این ترم اولی دم در آورده ... دفعه بعدش تذکر کمی از دوستانگی اش کم شد . باز هم هیچ تغییر رخ نداد . دفعه سوم دفعه چهارم ... ترتیب اثر نمی داد ولی جوابم رو هم نمی داد ... دفعه پنجم رفت و ظرفاشون شست . ولی صبح روز بعد که من نبودم توی اتاق محشر راه انداخته بود که می کشم و می بندم و فلان و بهمان ... وقتی ظهر از سر کلاس اومدم هم اتاقی هام گفتند که صبح چه اتفاقی افتاده ... همه گفتند برو یک هفته ای یک اتاق دیگه ... نرفتم و اتفاقی هم نیفتاد ... همون سلام وعلیک همیشه و هیچ ...

این بازی مدتها ادامه  پیدا کرد . هر وقت ظرف نشسته داشت تذکر می دادم و می شست ولی بعد در نبود من داد و بیدادش رو با بچه ها می کرد . ترم بعد هم از اتاق ما رفت . من ترم اولی بودم . تازه وارد اون ترم 7 بود . سال بعد هم فارغ التحصیل شد . کسایی که توی خوابگاه بودن میدونند که یک ترم اولی چه وضعیتی دارد مخصوصا درمقابل یک ترم هفتی ...

هیچ وقت به من بی احترامی نکرد با اینکه من پا روی دمش گذاشته بودم . 7 ترم هیچ کس کمتر از گل بهش نگفته بود . من هم دفعه اول نمی دونستم و گفتم ... واقعا منتظر دیدن یکی از اون صحنه های کذایی بودم که بارها توی رفتار با دیگران ازش دیده بودم ولی این اتفاق نیفتاد ... تمام سه ماهی که با ما هم اتاقی بود و من روی اعصابش قدم رو می زدم .

خاطراتی که دوباره تکرار می شوند ... آدم رو به گذشته بر می گردونند ...

با تشکر از آرزو

+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 16:17 |