اّب را قطع کرده اند قربان...
- غلط کرده اند! فورا به وزیر نیرو بگویید بیاید اینجا. باید معلوم شود در این مملکت چه خبر است.
- وزیر اینجا نمی اّید اّقا.
- بیجا می کند! سربازها را بفرستید کت بسته بیاورندش.
- ما سربازی نداریم اّقا.
- سرباز نداریم؟! چیزهای تازه می شنوم. اسبم را بیاورید خودم می روم.
- شما اسبی ندارید اّقا!
- پس اسبمان چه شد؟! واقعا که مسخره است! بسیار خوب یک تاکسی بگیرید می رویم.
- پولش چی می شود اّقا؟ ما که خودمان پولی نداریم.
- مرده شو ببردشان! همه اش به فکر مادیات هستند! اصلا نمی خواهد، تلفنش را بگیرید صحبت می کنیم.
- تلفن را هم قطع کرده اند.
- تلفن را دیگر برای چه؟
- به همان دلیل که اّب قطع شده. بدهی داشته است!!
- لااله الا الله! مهم نیست. خودشان بزودی می فهمند چه غلطی کرده اند، وصلشان می کنند. خودشان قطع کرده اند، چشمشان کور! خودشان هم وصلشان کنند! غذا را بیاورید تناول بفرماییم که خیلی گرسنه ایم.
- غذایی در کار نیست اّقا.
- حداقل یک تکه نان بدهید سق بزنیم.
- نانمان کجابود؟!
- باید ته سفره چیزی مانده باشد، خشک! کپک زده! سوخته! نیست؟!
- خیر اّقا. سفره بوی نان هم نمی دهد!
- بسیار خوب. دو تا قرص والیوم بدهید بخوریم خودمان را از این زندگانی نکبت بار خلاص کنیم!
- دو تا قرص اّخری را بانویتان دم صبح خورد که خودش را خلاص کند.
- باورمان نمی شود! حالش چطوراست؟
- نمرده اّقا، گوشه اتاق افتاده خرخر می کند!
- تحمل دیدنش را نداریم. عجب روزگاری شده. لااقل یک میخ به من بدهید بچپانم توی پریز و تمامش کنم دیدن این دون را! میخ که اینجا به هم می رسد؟
- بله اّقا یک میخ روی دیوار بالای سرتان هست.
- میخ را چرا بی خود به دیوار کوبیده اید؟ زخم می شود.
- اّنجا قاب عکس مرحوم پدرتان بود.
- اّه! راستی، پدربزرگوارم! تاریخ به چنین مردانی خواهدبالید. قاب حالا کجاست؟
- دیشب بانو اّنرا سوزاند که گرم بشود. سردش بود! گاز هم که قطع شده است.
- اما اّن تنها یادگاری پدرم بود!!
- ما هم به ایشان گفتیم. گفتند: گور پدر بی پدر و مادرش!!!...
- دیگر زندگی چه معنایی خواهد داشت اّنجا که واژگان عشق و محبت و شجره استوار بی معناست؟! خداحافظ زندگی! خداحافظ فرزندم.... اما مثل اینکه این میخ کلفت است، توی سوراخ پریز نمی رود!
- اگر هم برود بی فایده است اّقا. برق هم قطع شد!
- صد رحمت به شمر ذوالجوشن! بسیار خوب. می رویم از بالای پشت بام خودمان را پرت می کنیم پایین! بگذار شیاطین دنیا بدانند ما هرگز در بستر نخواهیم مرد!
- ازبالای بام هم نخواهید مرد! این خانه یک طبقه است!
- خوب می گویید چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ بالاخره باید یک راهی وجود داشته باشد که ما بمیریم! این همه اّدم دنیا نمی خواهند بمیرند، هر روز می میرند! حالا که اراده ما بر این قرار گرفته است که بمیریم نمی شود! تا حالا فکر می کردیم برای زنده بودن راهی نداریم!
- بروید از بالای پشت بام همسایه خودتان را پرت کنید پایین! اّنجاچهارطبقه است!
- چطور وارد شویم؟ از دیوار مردم که نمی شود بالا رفت!
- بگویید کبوترمان اّمده روی بام شما نشسته است!
- اگر کبوتر داشتیم که خودمان را نمی کشتیم!
- اّنها که این را نمی دانند اّقا!
- فکر خوبی است. من رفتم. خداحافظ زندگی! خداحافظ فرزندم! قسمت نبود عید امسال را ببینیم.... مثل اینکه در می زنند!؟
- پس سر راهتان در را هم باز کنید!
+ نوشته شده توسط امین در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت
16:24 |