تبليغاتX
سوال های بی جواب
می گفتم آزاده مردی خواهم شد سرفراز درس خواهم خواند و سر تسلیم جز دربرابر خداوندی خدافرود نخواهم آورد.میگفتم وطنم. میگفتم دینم. میگفتم هستم. میگفتم خواهم ساخت با دستانم با دستهای خال وطنی خواهم ساخت بزرگ و بلند. میگفتم بگذار همه بروند من میمانم .میمانم تا دست مستمندان را بگیرم. میمانم تا بیاندیشم بنویسم. میگفتم میجنگم تا باشم بمانم ناموسم بماند. میگفتم مشکل است اما می شود.میگفتم نروید بمانید آن دورها هیچ نیست. از سربلندی کوهای وطنم غره میشدم واز سرسبزی دشتهای فراخش دلم غنج میرفت و با صدای بلبلان می خندیدم. میگفتم تا دریای وطن من موج میزند من هم مواجم. میگفتم میاندیشم میزیم دنیا را زیر و زبر میکنم.میگفتم نشد و نمی توانم نداریم بودن یعنی فهمیدن .میگفتم آسمان آبی است. میگفتم کویر زیباست. میگفتم بهار دوست داشتنی است . میگفتم عشق عالی است. میگفتم محبت قشنگ است. میگفتم آدمها خوبند. میگفتم همه خوبند.درستی رسم دیرین مملکت من است. میگفتم دستان هموطن من مقدس است .میگفتم احترام به دیگران در وجود من است. میگفتم دوستانم ....هموطنم.... وطنم ایران . واکنون دلم برای وطنم گرفته .دلم برای هموطنانم که رفتند گرفته

+ نوشته شده توسط امین در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 0:46 |